پس هنوز هست شب هایی درین جهان که قدم بزنند از زندگی بگویند و چارتا جمعم کنند با خرده ریز و پاش هایم با خانه و کاشانه ام و طوری که خودت هم نفهمی زیر دست و پای تو پهنم کنند و تو هی هوایی را نفس بکشی که و هی انگشت هایت به مداد و کلمه و دلتنگی و کوهی آغشته شود که و هی چشمت پی سایه ای پلک باز و بسته کند که هنوز هست وُ جهانی به جای تو آفریده است و ُ زندگی اش را آرام و رام قدم می زند وُ صبحی برای شب هایش نمی خواهد
|